تبليغاتX
اضافه كار
اضافه كار
فرهنگي و اجتماعي

۱- بعضي وقت ها خواستم از كاري كه امروز حداقل ۱۰ ساعت گرفتار آنم چيز هايي بنويسم ، ولي يك از دوستان مي گويد ، خودت باش و از مهدي ابراهيمي بنويس!

۲- اما امروز از روابط عمومي مي نويسم.نه از خودم. و حالا چند كلام.

۳- روابط عمومي به حسب شرايط نظام سياسي ايران تا پيروزي انقلاب اسلامي در ايران وضعيت خوبي نداشته داشته است. تا چند سال قبل از آن هم اصلن وجود نداشته است.

۴- روابط عمومي در شكل تجاري آن مشتري مداري است ، اما در شكل فرهنگي آن مخاطب محوري و در شكل سياسي آن مردم سالاري است. همه شركت هاي تبليغاتي ، سازمان هاي فرهنگي و سازمان هاي دولتي در جلب رضايت مردم تلاش مي كنند. بنابراين نهادي بايد در هر نهاد يا سازمان تشكيل شود تا اين وظيفه مهم را با ظرافت هنري و نرم افزاري به سر انجام برساند. روابط عمومي وتشريفات ، روابط عمومي و بازاريابي، روابط عمومي و تبليغات ، روابط عمومي وارتباطات مردمي ، روابط عمومي و حوزه مديريت ، روابط عمومي وارتباطات رسانه اي نام رايجي است كه اكنون در ادبيات سازماني ايران ديده مي شود.

۵- روابط عمومي حداقلي همان نصب پرده و پلاكارد است و كمي پيشرفته تر آن گوش و چشم و زبان سازمان ونهاد تعريف مي شود. عمده وظايف آن تبليغات و بازاريابي و بازار گرمي است.اما امروز اگر سازمان ها بخواهند و نيروي انساني كارآمدي در روابط عمومي ها مشغول به كار باشند، مي تواند مغز متفكر و قلب تپنده سازمان    راهنماي    سازمان ، نقشه خوان، هدايت   گر و در يك كلام تحليل محور باشد، نه تبيين گر ومدير نگه دار.

۶- از ابتداي سال سعي كرده ام براي وجهه ارتباطي روابط عمومي را پر رنگ تر نمايم تا وجهه مستند سازي تبليغاتي.اگر چه مستند سازي تبليغاتي را هم به عنوان ابزاري براي اطلاع رساني بصري وعيني استفاده كرده ام.

۷- ارتباطات رسانه اي ، انساني وسازماني را در حد توان و وقت تقويت كرده ام.و البته به صورت هدفمند تر آن را در دست تدوين داريم.

... ادامه دارد

ارسال در تاريخ جمعه 22 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
كودكان چه گناهي دارند؟!

ارسال در تاريخ سه شنبه 19 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
۱/ناوبان مهدي صادقي و ناوسروان عليرضا ارسطوئيان دو عزيزي بودند كه در حادثه هواپيمايي خبرنگاران ارتش وصدا وسيما به شهادت رسيدند.مهدي صادقي روزنامه نگار و عليرضا ارسطوئيان كارگردان نيروي دريايي ارتش ( عقيدتي وسياسي) بودند.

۲/سه روز مانده به شهادت مهدي صادقي با هم نگهبان بوديم . از مظلوميت شهداي نيروي دريايي كه معمولن در آب ناپديد مي شدند صحبت به ميان آمد وساير شهداي نيروي دريايي كه كمتر به زندگي آنها پرداخته اند. از نگارش كتابي با عنوان شهداي نيروي دريايي تعريف كرد كه خاطره نگاري آن تمام شده است ولي كتاب او ناتمام ماند! البته شايد جاي نام خودش در آن كتاب خالي بود.

۴/ياد هر دوي آن دو گرامي و راه شان پر رهرو باد!

ارسال در تاريخ شنبه 16 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
۱- تيرماه ۱۳۸۳ روزي بود كه من به حوزه نظام وظيفه مشهد مراجعه كردم. اين روز اولين روز مرد شدن من بود. صف ها تشكيل شد. از همان آغاز روي زمين و خاك نشستيم.اين يك هشدار بود كه بايد براي مرد شدن از نشستن روي آسفالت شروع كني.

اسامي را خواندند وگفتند : تهران - قصر فيروزه - نيروي هوايي ارتش. يكي از همكاران ، امير جباري با من بود. خوشحال شديم.بالاخره يك رفيق داشتيم.

۲- دو روز بعد ، از ۶  تا ۱۱ صبح پشت درب پادگان آموزشي نيروي هوايي نشستيم. بالاخره درب باز شد. استان به استان صف تشكيل داديم. درجه داري شروع كرد به خواندن . فلاني ؟ بله / فلاني ؟ بله / فلاني ؟ بله /فلاني ؟ بله و نفر صدو پنجاهم را خواندند. گفت كسي هست كه اسمش رو نخوانديم.گفتم بله آقا. اسم من نيست. گفت بيا اينجا! دلم هري ريخت پائين. چند مرتبه ليست رو نگاه كرد. نبود كه نبود!

۳- با دو و عجله رفتم سراغ كيوسك تلفن . بعد از  نيم ساعت شماره حوزه نظام وظيفه مشهد آزاد شد. به شرح ما وقع پرداختم . قرار شد ده دقيقه بعد زنگ بزنم. زنگ زدم. گفتند ببخشيد اشتباه شده ، شما همين الان برو خودت رو كوهك ستاد نيروي دريايي تهران معرفي كن! وگرنه غيبت مي خوري!يا بيا مشهد تا نامه بدهيم كه غيبت براي شما نزنند.

۴- از امير جباري خداحافظي كردم. تا يك سال بعد او را نديدم. هوا گرم بود و تهران دود آلود . از همه وجودم عرق مي ريخت. بدتر آن كه نمي دانستم اصلن نيروي دريايي كجاست وچي مي خواد بشه! باز تو دلم گواهي مي دادم كه من متاهلم وبراي ادامه خدمت به مشهد مي آيم. پرسان پرسان خودم رو به كوهك رساندم.. به موقع رسيدم.آخرين نفر از استان خراسان من بودم. اسمم تو ليست اضافه شده بود . برگه اعزام من خط خوردگي داشت . نيروي هوايي خط و دريايي جايگزين شده بود . توضيحات مختصري از ناوبان ... گوش كردم. پادگان آموزشي هم تعيين شد. گفت تا سه روز ديگر وقت داريد خودتان را به حسن رود معرفي كنيد.

۵- به تصور اين كه حسن رود همين اطراف تهران است گفتم چرا سه روز ديگر!  از بچه هاي مشهد سوال كردم  حسن رود كجاست؟ گفتند  : بين شهر انزلي و شهر رشت. با اتوبوس هاي تبريز و آستارا و ... فلان اگه بري جلوي پادگان پياده ميشي . حدود ۱۸ ساعتي راه است. تمام عالم جلو چشمهام تيره و تار شد. تازه فهميدم چرا ميگن سه روز ديگه!

۶- بليط گرفتم براي كاشمر. وقتي برگشتم خانواده وخانمم خوشحال شدند. داستان حسن رود و رشت را تعريف كردم واين كه بعد از آموزشي اميدي به برگشتن به مشهد نيست، حال همه گرفته شد. يك نفر طاقت نياورد و گريه كرد!

۷- همان روز حركت كردم. فرصتي نبود. صبح روز بعد حدود ساعت ۹ صبح جلوي پادگان آموزشي نيروي دريايي ( حسن رود رشت ) بودم. آرايشگاه روستايي حسن رود خيلي زود كچلمان كرد! خودش خوب مي دانست چه بايد بكند! من هيچ توضيحي ندادم. و البته اين حرف پيير مرد آتيشم زد ، سرم داغ شد و قرمز شدن سرم از آئينه پيدا بود كه گفت : خدمت سربازي يك چشم به زدن بيشتر نيست!!

۸- دژبان پادگان ، درجه دار تحصيلكرده اي بود و خيلي خوب ومحترمانه يك چيزايي در مورد راحت بودن آموزشي در اين جا گفت. كيف من را گشت و همان طوري صحبت هم مي كرد وبعد گفت بنشينيد تا بيايند دنبالتان وراهنمايي كنند. چند نفر ديگه هم رسيدند.با هم نشستيم  وساعتي بعد يك آمد و ما رو برد داخل پادگان.

۹- اولين نهار سربازي و آموزشي را خورديم. خوب بود. بعد از ظهر خوابيدم.  از ديشب هنوز خسته بودم. هوا شرجي و گرم بود. ساعت شش بعد از ظهر گفتند بچه ها بريم براي شام. هنوز خورشيد تا خوابيدن پشت كوههاي سبز و آبي يك ساعت نيم وقت داشت. 

۱۰ - بعد از شام ! يك ساعت كنار ساحل شني حسن رود نشستم. تنها ‏، از خراسان و مشهد وكاشمر فقط من بودم و ديگر هيچ! با خرده نان ها ماهي هاي زبر وزرنگ را دور خودم جمع كرده بودم. خورشيد كه در آب نشست من برخاستم. خورشيد قبل از خوابيدن آتيش گرفته بود . خيلي غم انگيز آرام آرام در آب آرام گرفت.

۱۱- روز اول همين طوري گذشت. در ضمن تلفن براي تماس هم نبود . يك هفته گذشت تا تلفن درست شد. گويا در حال تعمير و بازسازي خطوط بودند.

۱۲- ۵ روز كاملن معمولي گذشت. نه كسي ، نه دوستي ، نه درجه داري ، نه صفي ، نه بيدار باشي! فقط هر روز كه مي گذشت تعداد بچه زياد تر مي شد. و اتاق هاي خوابگاه ها پر تر .يك روز لباس ، يك روز اندازه كردن آن ، يك روز عكس و يك روز تشكيل پرونده و كم كم سر وكله ي اقايان نظامي پيدا شد و هر روز كه مي گذشت ما با يك درجه بالاتر آشنا مي شديم.

۱۳- يكي از مهناوي ها گفت: خوش خط كيه ؟ گفتم : من. و البته چند نفر ديگر همين جواب رو دادند. تعدامان زياد شد. از قبل شنيده بودم كه اگر دنبال خوش خط گشتند حتمن برو. رفتيم . چند برگ كاغذ وخودكار آوردند و هر كدام يك بيت شعر نوشتيم. دو سه نفر واقعن آخر خط بودند! سه نفر پذيرفته شديم. من شدم منشي گردان وچند روز بعد هم نوشتن لوح هاي نگهباني ، آشپز خانه ، نظافت ، ليست هاي حضور و غياب و نوشتن اتيكت هاي ( بر چسب هاي سينه) و پرونده ها و ...به عهده من شد. چند نفر ديگر هم براي برگه مرخصي و حضور و غياب هاي صبحگاهي و...

۱۴ - حسن رود رشت تنها يك اشكالي كه داشت ، از كاشمر و مشهد خيلي دور بود. با تمام بچه هاي گردان دوست شدم. البته منشي گري سختي هايي هم داشت . بعضي ها مغلطه مي كردند تا نظافت سرويس هاي بهداشتي نباشند يا نمي دانم ظرف نشورند. اما غالب بچه ها حتي دكترها هيچ گونه اعتراضي نداشتند ! من مواظب بودم همه به عدالت همه هاي كارهاي تعريف شده را انجام دهند .يعني همه يك بار آشپز خانه ، نظافت  و نگهباني را بروند واين همين طور دور مي زد.

۱۴- كم كم آموزش هم شروع شد و همه آموزش ها به يك روز ختم شد. روز رژه پاياني و اتمام ۵۶ روز آموزشي كنار ساحل حسن رود رشت. و از آن چشم به هم زدن اكنون حدود ۱۵۶۰ روز مي گذرد!

ارسال در تاريخ جمعه 8 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
۱- سال ها پيش كاهش تعطيلات رسمي مطرح شد. مقام معظم رهبري فرمودند تعطيلات هاي پي در پي خلاف مقررات كشور است.چرخ اقتصاد و صنعت را كند مي كند‏ ، ولي متاسفانه هيچ اقدام اصلاحي در كشور اتفاق نيفتاد.

۲- سرانه تعطيلي ايرانيان در مقايسه با بسياري از كشورها خيلي بالاست. البته به همين ميزان كاهش بهرو وري و كار مفيد.

۳- اگر دليل اين همه تعطيلات مذهبي تكريم ائمه س است چرا به سيره عملي انان اقتدا نمي كنيم و مثلن در روز ولادت ائمه يك ساعت بيشتر كار نمي كنيم! كدام يك از ائمه ( نعوذ بالله ) ما به اندازه ما بيكار بوده اند! سيره ائمه تشويق به كار ، تلاش وآبادني وسازندگي كشور اسلامي است.

۴- به تعبير من در حال حاضر تعدادي كارمند داريم كه روزهاي  زيادي در طول سال تعطيلند و تعداد زيادي جوان داريم كه بيكارند! 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي

۱- چند روايت معتبر به روايت داستان هايي از زندگي‏‏،عشق ومرگ مي پردازد. خواستم خلاصه هايي از كتاب را بگذارم اما چون چندين داستان در يك كتاب يك جا جمع شده است امكان پذير نشد بنابراين امكان خلاصه نويسي نبود.اما كتاب فوق العاده ايست.رح حال زميني هايي گرفتار در دنياست. داستان حضور خدا در زندگي باز هم هس. آدم هايي كه خيلي معمولي اما پيچيده زندگي مي كنند باز هم در اين داستان ها هستند ودر متن واقعيات جامعه يك يك شان را مي شود به انگشت اشاره كرد.

۲- كتاب آفتاب ( پشت باغ نادري) و انتشارات امام(چهارراه دكتري) به قيمت ۱۴۰۰ تومان شما را صاحب اين داستان هاي دوست داشتني مي كنند. ضمن اين كه دوستاني كه همسايه ما هستند كتابي كه من گرفته ام هست.

ارسال در تاريخ سه شنبه 5 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي

1-      این هفته ، هفته بسیج و فردا روز بسیج. سهم من از این ایام چند خاطره است.

2-      کاشمر: یکی از هم کلاسی ها دعوتم کرد برای دیدن فیلم. قبول کردم. آن روز یکی از فیلم های بروسلی را گذاشته بودند. و بعد همین فیلم دیدن را ادامه دادم. در ضمن از بچه های بسیج خوشم نمی آمد. به خصوص از بچه های بسیج دبیرستانمان. هیچ دلیلی هم نداشتم. بعضی هاشون انصافن بچه های خوبی بودند. ولی من خوشم نمی آمد عضو بسیج باشم.

3-       خط من خوب بود. طرح کاد تابلوسازی کار می کردم. یک روز نوشتن یک شومیز برای دفتر بسیج رو قبول کردم. روز دیگر عضو بسیج شدم وهستم. 16 سال از هفته بسیج آن زمان می گذرد!

4-      هنوز که هنوز است برای آن آدمی که من را با بسیج آشنا کرد ، دعا می کنم وخواهم کرد. خدا خیرش بدهد.آدم خوش اخلاق و خوش مشربی بود. با خنده وشوخی ما رو مسوول تبلیغات بسیج کرد . کم کم خودمان را در جمع اعضای شورای بسیج دیدیم. نمی دانم بقیه بچه ها از من خوششان می آمد یا نه! هر چه بود مهم نبود، چون من هم آن زمان دلیل موجهی نداشتم.

5-      مشهد: در دانشگاه خیلی زود با بچه های بسیج دانشگاه رفیق شدم و خاطراتش مثنوی صد من کاغذ است.

6-      یک روز برای بچه های اعضای شورای یکی از پایگاه ها ی بسیج در اثبات نظریه ولایت فقیه زمین وزمان را به هم بافتم.در بین حرف هایم بچه ها رو دعوت کردم به خواندن روزنامه های سال های 77 تا سال 80. همین دعوت ساده ، تا اتهام به استحاله طلب را به جان خریدم.

7-      برای بچه های مسجد بخش کانون مطالعاتی پایگاه از دکتر شریعتی سخنی به میان آوردم. یکی از بزرگواران مسجد شنیده بود یا به او رسانده بودند. به جرم حمایت از بازرگان از مسجد اخراجمان کردند.جلسات را هم تعطیل وبعد توصیه کرده بودند کسی در جلسات ما شرکت نکند چون ما ضد ولایت فقیه هستیم.

8-      در حین نوشتن این یادداشت یاد ع . سهیلی افتادم. خدا نگهش دارد. از نیک مردان بسیج است.حاج آقای زارع مردمی ترین بسیجی هست که او را شهید! زنده می دانم.

9-      با همه این احوال از همه دنیا، عضویت در بسیج 16 سال پیش بزرگترین رخداد زندگی من است وهمیشه خود را وامدار تفکر بسیج وشهدای بسیح می دانم

10-   اکنون وقت آن رسیده که ما هم از بسیج خاطره بنویسیم!سن ما هم به خاطره نویسی رسید!

۱۱- کم کم وقت آن رسیده بگوییم آخرین پدر شهید از دنیا رفت! آخرین رزمنده و بسیجی فردا از مقابل حرم مطهر تشییع می شود یا ...

ارسال در تاريخ دوشنبه 4 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
۱- در آخرین روزهای هفته کتابخوانی کتاب افکار عمومی را برای مطالعه انتخاب کردم. البته آخرین صفحه های یک روایت معتبر از مصطفی مستور را هم به زودی تمام می کنم. خلاصه ای از داستان های او را خواهم نوشت.

۲- کسی گفت وبلاگت بازدید کننده کم دارد ، گفتم یکی از دلایلش دوستان وبلاگی من است که کمتر به عالم مجازی سر می زنند.

۳- ماهنامه جدید راه هم منتشر شد. بخرید و بخوانید.

۴- از این سایت هم بازدید کنید ، ضرر ندارد: http://www.sazemanefarhangi.com/

۵- روز زیارتی امام رضاست ، برای هم دعا کنیم.

ارسال در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط مهدي ابراهيمي
قالب وبلاگ